زنده بودن آسان است زندگی کردن سخت است

زنده بودن آسان است؛ زندگی کردن سخت است

روز قبل داشتم در مورد اسطوره تنیسرها -راجر فدرر- مطلبی می خواندم. مطلبی در مورد 5 راز موفقیت او. سخت کوشی، اهداف بلند مدت، تکامل، افزایش ظرفیت ها و استراحت. خواندن این مطلب را به شما پیشنهاد می دهم. خواندن این مطلب باعث شد تا بار دیگر به مسیر زندگی ام، گذشته، اکنون و آینده فکر کنم.

بارها و بارها از زمانه شکایت کرده ام. از این که نشد، نگذاشتند، نتوانستم و … . بارها و بارها فقط احساس کرده ام که زنده ام! اما زندگی نکرده ام. تصمیماتی گرفته ام که زندگی کنم اما نتوانستم قبول کنم که زندگی کردن سخت است و به همان زنده بودن کفایت کرده ام. بارها و بارها نوشته ام که “خب! من میخواهم تغییر کنم، میخواهم ذهنم را نسبت به مسایل تغییر بدهم، میخواهم زندگی کنم و …” اما در میانه راه کم آوردم. سخت بودنش را قبول نکردم. برگشتم به لانه امنم و به رویاهایم فکر کنم؛ فکر که نه! خیال پردازی کردم.

مطلب 5 راز راجر فدرر که زیاد هم رازهای عجیب غریبی نیستند باز این احساس را در من زنده کرد که می خواهم زندگی کنم. می خواهم بجنگم، می خوام پیشرفت کنم. می خواهم کمتر از زمانه شکایت کنم، می خواهم خودم را و تمام اطرافیانم را بالا بکشم، می خواهم با سخت بودن مسیر بجنگم.

امروز را با این جمله شروع کردم:

زنده بودن آسان است؛ زندگی کردن سخت است

کوله ام را برداشتم و رفتن سمت دارآباد. جایی که دوستش دارم. می توانستم بخوابم و یا بگویم هفته بعد می روم. می توانستم فقط به زنده بودن اکتفا کنم. اما ترجیح دادم سخت بگذرد اما زندگی کنم. 100 درصد شاخ غول نشکانده ام. موفقیت بزرگی با این کوه ملو رفتن کسب نکرده ام. به هر حال باز تصمیم گرفته ام که مسیرم را خودم انتخاب کنم و در دام هایی چون از من گذشته است، نمی شود، بی خیال و … گرفتار نشوم.  این چنین است که گفتم. زندگی کردن سخت است. باید دوباره و بارهای بار تلاش کنم. رسیدن به اهداف کار آسانی نیست.

صد بار اگر توبه شکستی باز آ

 

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

2 پاسخ

  1. agt می‌گه:

    توی یه ماهه گذشته تقریبا سه تا کتاب که بیشتر تو زمینه خودشناسی و روانشناختی خوندم که تقریبا میشه گفت همه شون تقریبا یه سری حرف مشترک داشتن

    راز شاد زیستن , در لحظه زندگی کردنه, حتی اگه اون لحظه لحظه غذا خوردنمونه (استراحت)
    وقتی تو دره هستیم, یک بدونیم که میشه به قله رفت و دو بدونیم لزوما دره جای بدی نیست شاید ما دید بدی داریم بهش پس برای رسیدن به قله هدف داشته باشیم (اهداف بلند مدت)
    همیشه همه تلاشمون رو بکنیم ( سختکوش باشیم و ظرفیتمون رو ببریم بالا)

    به نظر میاد یا فدرر همه این کتاب ها رو زودتر از ما خونده و اونها رو باور کرده و به کار گرفته یا خودش خیلی زود به اینها رسیده

    سه کتابی که گفتم : قله ها و دره ها – چهار میثاق – کیمیاگر

    • Amish می‌گه:

      چه عجب یکی پیدا شد بعد مدت ها اینجا کامنت بذاره.
      همیشه دنبال یک سری روش های عجیب غریب بوده ایم برای اینکه زندگی را شکست بدهیم اما همه اش همین روش هایی هست که ازشون غافل بوده ایم.
      دلیل موفقیت خیلی از آدم هایی که می شناسیم مثل همین راجر فدرر در تکرار کردن به آنچه که باور دارند هست. ما دو بار تلاش می کنیم و به نتیجه نمی رسیم و در انتها می گوییم نشد. تکرار مادر مهارت هاست.
      ایده در مورد قله و دره را دوست داشتم.
      خوشحالم که سه تا کتاب در یک ماه اخیر خوانده ای؛ حالم رو خوش کردی.

پاسخ دهید