داستانک: فندک زیپو

آهنگی از کاوه آفاق پخش کرد:

از صبح با، صدای زنگ سرد ساعت ِاسترس / از صبح با، سرعت ِقدم های تند و مضطرب
آهنگ را متوقف کرد، فحشی نثار خواننده، شاعر، ترانه سرا و هوادارانش کرد (از جمله خودش). فندک زیپویی را که در اولین سالگرد دوستی شان برایش خریده بود درآورد. یاد خاطره آن روز افتاد. به شبنم گفته بود:
آخه مگه من سیگار میکشم؟
-نه.
-پس چرا برام چنین چیزی گرفتی؟
- من که سیگار میکشم. دوست دارم تو برام روشنش کنی.
خنده ای کرد و دود سیگار را از لبانش بیرون داد. سینا عاشق خنده ها و دود سیگارش بود. از طرفی نمی خواست سیگار باعث بیماریش شود از طرفی جذابیت خاصی به شبنم میداد که سینا را دیوانه می کرد. قرار گذاشته بودند در مورد ترک سیگار با هم حرف نزنند.

همدیگر را در توییتر دنبال کرده بودند. در مورد کتاب، سیاست، اخبار روز و هر آنچه که در توییتر فارسی بود توییت می کردند و جواب هم را می دادند. تا اینکه تصمیم گرفتند همدیگر را ببینند. سینا طبق معمول زود رسیده بود؛ عادت همیشگی که بعضا حالت آزار پیدا می کرد چون گاهی بیش از حد زود می رسید(بعدها به شبنم گفته بود میخواهم از دور که میایی تماشایت کنم). هدفون توی گوشش بود که شبنم از راه رسید و گفت:

- سلام؛ شبنم هستم.
- سلام؛ سینا هستم.
- چی گوش میدی؟
در حین گفتن جمله اش هدفون را از روی گوش سینا برداشت:
شال آن شال سرخ تو
موج ، موج موی تو
نرمترین حادثه
چه زیباست …دور روی تو
- شال گوش میدی که.

معلوم شد که هر دو آهنگ شال را دوست داشتند. قدم زدند و در مورد همه چی صحبت کردند. از عشق تا فلسفه و وحشت.
برای دومین سالگرد آشناییشان قرار کوه گذاشته بودند. جمعه که از راه رسید اولین باران پاییزی هم آمد. هر دو از این قراری که گذاشته بودند خوشحال و سرمست بودند. بعد از یک کوهپیمایی سنگین تصمیم گرفتند خیابان شریعتی را هم تا مترو میرداماد پیاده گز کنند. در میانه راه شبنم حرفی زد که سینا برآشفت و یک سوکت طولانی بر آن تاریکی حکم فرما شد. شبنم که متوجه ناراحتی دوست خود شده بود کلی معذرت خواهی کرد اما سینا اصلا توجهی به این حرفها نداشت. از او پرسید چی کار کنم که اخم هات باز بشه؟ در جواب گفت: برام آهنگ نقش اول رضا یزدانی را بخوان:

دوست داری تو کدوم فیلم دوباره عاشقت شم / دوست داری تو کدوم فیلم دست تو رو بگیرم
کدوم سکانسو باید / هدیه بدم به چشمات / دوست داری تو کدوم نقش / برای تو بمیرم

هر چی به آخر آهنگ می رسید صدایش با لرزه همراه میشد. تا اینکه آخر آهنگ گریه کرد. حالا داستان برعکس شده بود سینا باید شبنم را آرام می کرد. شبنم گفت:

فقط میخوام برم خونه. برام یه ماشین بگیر.
شب که به خانه رسید به سینا پیام داد که رسیده است تا او را از نگرانی در بیاورد. اما توضیح بیشتری نداد.

سینا صبح با ترس و لرز از خواب بیدار شد. تلگرام را چک کرد. شبنم حساب کاربریش را پاک کرده بود. تلفنش خاموش بود و حساب توییترش را بسته بود. آهنگ کاوه آفاق را پخش کرد.

 


پینوشت:

دومین داستان کوتاهی هست که می نویسم. فقط جهت ارضا نوشتن دست به چنین کاری زدم…

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید